حرفش برید و رفت ، آن عشق نیمه راه
ماندم که با من است ، یا دیگریست او
گفتم گمان مبر ، با تو که نیست او . . .
(( آدمک آبی ))
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
بس است جان تو
دیوانه شد دلم ، بس نیست ؟
عذاب می دهد این خواب های پی در پی
گذشت یک دهه از رفتنت ولی هر شب
فتاده ام به پای خیال خوشت ، ولی تا کی ؟
نرفته یاد تو از خاطرم ، دلم انگار
بیا و جان تو دست از سر دلم بردار
تو را ز دست داده ام برای همیشه
همین بس نیست ؟
که کار هر شبم از دست دادنت باشد
چه حس غریبی دارد عشقی که
ت
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
همش تقصیره پائیزه می دونم
که خوابت خوابمو تسخیر کرده
توی خوابم واسه چشمات می میرم
جدائیت خوابمو تعبیر کرده
همش تقصیر پائیزه میدونم
صدای خش خش برگاس تو گوشم
واسه روزای بارونیم توی خواب
دارم بارونیمو بازم می پوشم
تو که چشمات همیشه ناز داره
کسی گفته چه بی رحمه نگاهت ؟
میون باور و تردید موندم
توی قلبم می گم خیلی
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی
تموم کوچه های شهر سرده
دلای مردم انگاری گرفته
از اون سالی که گفتن عشق جرمه
زمستون اومده اما نرفته
یه ابر تیره و تاریک انگار
گرفته رنگ آبیِ هوا رو
نمیدونم چطور از ما گرفتن
صدای شادی این بچه ها رو
یه روزی مردم این شهر هر روز
دلا روشن مث خورشید بودن
خدایا یادمون رفته که یک روز
همه سرشارِ از امید بودن
از اون روزی
برچسب:
نویسنده: نگار سامانی